تبليغاتX
شب‌های‌سفید
 

تو نیستی و من
بر خاک هیچ، بر خاک پوچ
سیگار کسالت دود می‌کُنم
و هر روز روی بند رخت
خودم را پهن می‌شوم
                              گرم امّا نمی‌شوم.

خورشید
این‌جا سردتر از نگاه شهر است حتّا
که خُشک نمی‌کُندم
شبیه خورشید پیشانی‌ت
هر جا که بودی (جُنوب سُرخ
غرب سپید حتّا
            و شُمال سبز-آبی) می‌تابیدی
می‌خندیدم از گرمای...
امّا تو نیستی بیایی
از روی بند رخت خیس
         جمع کُنی، برداری‌ام.

این‌جا من سردم است، نمی‌بینی؟!

 

 


از:
پُستچی جای نامه، تنهایی آورد
رضا کاظمی
نشر شاهد: تهران
چاپ اوّل: 1384
شُمارگان: 3000 نُسخه


لبخندت،
(روزی که می‌رفتی)
مرا به آسمان دوخت.
حالا چقدر سال می‌گُذرد
که زمین
زیر پایم با شتاب می‌چرخد
جُنوب را به شُمال
شرق را به غرب می‌برد.
درخت‌ها را شُکوفه می‌دهد
شُکوفه‌ها را گُل
گُل‌ها را خاک می‌کُند
امّا تو نیستی بیایی
مرا از آسمان بچینی!

 

 


از:
ماه در حوض بی‌ماهی
رضا کاظمی
نشر شاهد: تهران
چاپ اوّل: 1384
شُمارگان: 3000 نُسخه


برایت
بیهوده از ماندن گُفتم
بیهوده از بهار
               از پرنده‌ها گُفتم.

شعرهایم را
بیهوده سهم تو کردم
لحظه‌هایم را
بیهوده وقف تو،
وقتی
      قطار جُنوب
             بی‌مجال سوت می‌کشید!

 

 


از:
یک‌سبدخاطره یک‌سینه‌حرف
رضا کاظمی
مؤسسه‌ی انتشاراتی نسیم‌حیات با همکاری نشر صریر: تهران
چاپ اوّل: 1384
شُمارگان: 2500 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

قرارمان این است
حرفی نمی‌زنیم
بُگذار حوصله‌ی شب‌نشینی‌مان از سُکوت
                                       سر برود.
دیگر مُطمئنم که پُشت هر واژه
سوءتفاهُمی جیغ می‌کشد.
دیگر مُطمئنم که کافی نیست
نه چای گرم
نه قهوه
نه دم‌کرده‌ی گیاهی از این دست
برای فُرو بُردن بُغضی بُزُرگ
که گیر کرده پُشت سیب گلویم.

 

 


از:
من از کنار بُرج بابُل آمده‌ام
رؤیا زرین
انتشارات نیلوفر: تهران
چاپ اوّل: پاییز 1384
شُمارگان: 2200 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

نامه‌های مُچاله‌ات
یک زمستان مرا گرم می‌کُند
ولی نه
اشتباه مرا همین‌جا گرفته‌ای
امسال، من سال سیزده‌ماه پیش‌رو دارم

آتش که میان پاکت بریزم
دُنبال نشانی‌ات گرد شهر می‌گردم
خیابان‌های پُر از کوچه را کنار بزن
صد و سی و چند؟
پس من این خانه را کُجای این شهر جاگُذاشته‌ام؟

در روشنای سیگار به پاکت نگاه کُن
از ارسال این نامه چند سال می‌گُذرد؟
هزار و سیصد و چهل و پنج... یادت هست؟

یادم می‌آید که باد می‌آمد
دست‌ها کاسه کردی و سیگار گیراندی
و آتش را که به خود می‌لرزید مُچاله کردی
من حتمن این پاکت را به زمستان می‌فرستم، یادم باشد.

 



از:
راه‌های در راه
ابوالفضل پاشا
نشر نارنج: تهران
چاپ اوّل: 1376
شُمارگان: 2000 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

کمتر پیش آمده دیر کُند
شاید پیش از من آمده است
ساعت را اشتباه برداشته
این‌جا به پیش‌خوان تکیه داده:
کمتر پیش آمده دیر کُند
شاید...
و رفته


این چندُمین قهوه‌خانه در این خیابان است؟
به قهوه‌خانه‌ی دیگر رفته؟
بروم؟
از راه برسد ناگاه؟
بمانم
پیش آمده شاید!
آن‌ها به هم می‌رسند
دست می‌دهند
یک سال گُذشته
کمی پیرتر به نظر می‌آید!
هنوز دُخترانه حرف می‌زند!
حالا که کلمات لیز می‌خورند روی زبانم
شین پژواک ندارد
مکث سین مُرده


یکی نان تعارُف می‌کُند
دیگری: نمک پرورده‌ایم
دست می‌دهد خُداحافظ


یک روز ناگهان که باورم نبود
پیراهنت سیاه:
رنگ آن روز من
نگاهت سبز:
همیشه‌ی روزهای من
نان را تعارُف نکرده پس می‌کشد
پیکان سبز بوق می‌زند
خداحافظ!
سال‌ها یکی پس از دیگری
به هم می‌رسند آیا؟

 



از:
من در این شعر آفاق شوهانی تویی
آفاق شوهانی
انتشارات داستان‌سرا: تهران
چاپ اوّل: 1382
شُمارگان: 2000 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

امضای من دست مرا خالی می‌کُند، از مُشت من چیزی می‌اُفتد، و یا که چیزی از مُچ من می‌اُفتد. همیشه اتّفاق از بالا می‌اُفتد. اینجا ولی، در پائین، اتّفاقی را که در بالا اُفتاده‌است دوباره می‌اندازد. یعنی امضا برای چیزی که اُفتاده‌است می‌اُفتد. او چیزی را می‌اندازد که پیش از این اُفتاده‌است، و من چیزی را می‌اندازم که بعد از این اتّفاق می‌اُفتد: فراموشی(نسیان)، اتّفاقی است که در آینده می‌اُفتد.

 



از:
من گُذشته: امضا
یداللّه رؤیایی
انتشارات کاروان: تهران
چاپ اوّل: 1382
شُمارگان: 2220 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

در تنگای آب،
لختی نفس تازه می‌کُنم!
سنگین از بار هزار دُرّ سُرخ‌وُ سفید
که امانت به من سپُرده‌اند،
تا به سلامت
به میعادگاه برسانمشان!
تنم زخمی هزار تیغه‌ی سنگ
و باله‌هایم نخ‌نمای صد آبشار تُند!
نیمی از من مانده‌است
و نیمی از راه!
این سفر برخلاف،
این رنج شیرین
برای تکرار هزار باره‌ی خود...
این تکرار بی‌معنی که نه قبلش را پُرسیده‌ام
و نه بعدش را!

ماهی آزادم آفریده‌یی خُدایا مگر؟

 



از:
سال‌هاست که مُرده‌ام
(دفتر پنجُم از مجموعه‌ی چشم‌چپ‌سگ)
حُسین پناهی
نشر دارینوش: تهران
چاپ اوّل: بهار 1384
شُمارگان: 3000 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

چگونه است
که در کوچه
مدهوش
عُبور عابران را می‌بینم
این سیب‌ها
که از آسمان
بر بام ریخت
چه ‌کسی آن‌ها را
به خانه بُرد و خوشبخت
ما را نگریست.

تا یادم کُنی
من مُرده‌ام
مرا از خانه به کوچه مبر
اکنون ساعتی است
که سیب نازل می‌شود
کودکت به خانه که بازگردد
پیر است
امّا شُما
عشق به ‌پا دارید
پیرهن‌ها را
به آتش روان کُنید
همه‌ی مُرواریدهای دوخته
بر پیرهن را
ویران کُنید
به آتش اندازید
ناگهان
از آسمان
مُهلت بخواهید
که دیگر
نبارد
شُما که خانه‌های
مُقوایی دارید.

پس عشق فُرو نشست
و از عُمر آسمان و من
پنجاه سال گُذشت
باید در بهشت باشیم.

 



از:
لکه‌ای از عُمر بر دیوار بود
احمدرضا احمدی
انتشارات نوید شیراز
چاپ اوّل: اُردیبهشت 1372
شُمارگان: 3000 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

بچّه که بودیم، این بازی را می‌کردیم. (امّا حالا دیگر بازی نبود). دوبه‌دو دست‌های یکدیگر را می‌گرفتیم و هر کُدام روی یکی از ریل‌ها راه می‌رفتیم. بازی بامزه‌ای بود. بامزه و شیرین. یکی نمی‌توانست خود را نگه دارد و هم‌بازی‌اش را به دُنبال خود می‌کشید. هم‌بازی یا می‌اُفتاد و یا می‌توانست دوست خود را نگه دارد. خوبی‌اش همین بود.دوست تو، هم بار تو بود و هم یار تو. تو هم برای او همین بودی. گاه خیال می‌کردی تنها آزادتر و آسوده‌تر خواهی بود. امّا اشتباه می‌کردی. دو قدم نرفته بودی که هم‌چون بندبازی بر روی بند پیچ و تاب می‌خوردی و این سوی و آن سوی خم می‌شُدی و از ارتفاع نیم وجب به زمین سُقوط می‌کردی. امّا بدتر از همه وقتی بود که دوستی دوستش را رها می‌کرد. برای آن‌که خود نیفتد، او را رها می‌کرد. (و همیشه هم یک لحظه پس از او می‌اُفتاد). یکی تعادُلش را از دست می‌داد و برای آن‌که نیفتد با همه‌ی نیروی خود به دیگری، به دست‌های دیگری می‌آویخت، و دیگری، یک‌باره دستش را می‌کشید و او را رها می‌کرد. در این لحظه، بازی خونین می‌شُد. نیروی کشش رهاشُده‌ی بی‌پُشتیبان، هم‌بازی را، دوست را به خاکریز کنار ریل پرتاب می‌کرد، و او غلت‌غلتان پایین می‌رفت و بستر سنگ‌های نوک‌تیز یا خارهای خُشک را می‌پیمود و ما که به سراغش می‌رفتیم، نُخُستین چیزی که می‌دیدیم، رنگ سُرخ خون بود بر سیمای پریده‌رنگش. او سُخنی نمی‌گُفت، امّا نگاهی که ما به هم‌بازی دیگر می‌کردیم، از هر تازیانه‌ای سوزنده‌تر بود.


بچّه که بودیم، این بازی را می‌کردیم. امّا حالا دیگر بازی نبود. بچّه که بودیم در روز روشن بازی می‌کردیم. و صدای سوت قطار بازی را بامزه‌تر می‌کرد. سوت قطار و بعد خود قطار. قطاری که از روبه‌رو می‌آمد، یا از پُشت سر. و اگر هم از پُشت سر می‌آمد، ما کاری می‌کردیم که از روبه‌رو بیاید. یکی از شرایط بازی همین بود که بتوانیم قطار را ببینیم. وانمود می‌کردیم بی‌اعتناییم و هم‌چنان روی ریل، دوبه‌دو راه می‌رفتیم. راننده از سُرعتش نمی‌کاست، امّا پی‌درپی سوت می‌زد. ترس و تشویش و هیجانش را در سوت قطار می‌دمید. و نیز تهدیدش را و دُشنام‌هایش را. ما دیگر زبان لُکوموتیو را می‌فهمیدیم. کوتاه، بُلند، بُریده‌بُریده، پی‌درپی و بسیار بُلند، یک‌سره تا به ما برسد. کوتاه هم‌چون اخطاری، بُلند هم‌چون فریادی، بُریده‌بُریده هم‌چون خبرکردنی از سر ترس و تشویش، کوتاه و بُلند و پی‌درپی، هم‌چون تهدیدی به دُشنام‌های سخت آمیخته. امّا ما خندان و بی‌اعتنا پیش می‌رفتیم و می‌نمودیم که بی‌باکیم. گرچه سخت می‌ترسیدیم. هراس برمان می‌داشت. هراس از چشم در قلب می‌جست و از آن‌جا در سراسر تن پخش می‌شُد و می‌گُسترد و همین که آخرین ذرّه‌ی تن را در خود می‌گرفت، دو هم‌بازی، یک‌باره و در یک آن، یکدیگر را رها می‌کردند و به دو سو می‌پریدند و از خاکریز پایین می‌دویدند. گویی سرانگُشتان‌شان که آن‌ها را به یکدیگر می‌پیوست، راهی بود که هراس‌شان را میزان کُند تا به یک اندازه آن‌ها را لب‌ریز کُند. نه کمتر، نه بیشتر. یا گویی هراس هر دو که به سرانگُشتان‌ می‌رسید و به یکدیگر می‌خورد، در تن آن‌ها جرقه می‌زد و انگیزه‌ی رهایی‌شان می‌شُد. هم‌بازی‌ها دوبه‌دو یکدیگر را رها می‌کردند و این سوی و آن سوی می‌پریدند. و همیشه دوتا می‌ماندند که آخر همه این کار را می‌کردند. دوتایی که قهرمان بودند و ما با حسرت و هراس آن‌ها را می‌نگریستیم. چنان بود که گویی سایه‌ی قطار روی آن‌ها می‌اُفتاد، سپس جُدا می‌شوند. چنان بود که گویی انگُشتان‌شان که از یکدیگر جُدا می‌شود، پیشانی لُکوموتیو را می‌ساید. چنان بود که گویی راننده به جلو خم می‌شود و با دو دست آن‌ها را به این سوی و آن سوی ریل، کنار می‌زند. راننده و وردستش از دو طرف به آن‌دو دُشنام می‌دادند. و آن‌دو می‌خندیدند. و ما در حسرت آن دُشنام‌ها بودیم. بچّه که بودیم، این بازی را می‌کردیم. امّا حالا دیگر بازی نبود...

 



از:
راه رفتن روی ریل
فریدون تُنکابُنی
مؤسسه‌ی انتشارات امیرکبیر: تهران
چاپ اوّل: 1356

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

آلبوم خیس خاطره‌ها را
                    ورق می‌زنم
و تو را می‌بینم
که هم‌بال با پرواز زعفرانی برگ‌ها می‌آیی
و بر نیمکت شکسته‌ی پارکی کوچک
کنار من می‌نشینی!
در نیمروزی بی‌آفتاب
در پسین بی‌پروانه
در شبی بی‌ستاره.
آلبوم خیس خاطره‌ها را
                    ورق می‌زنم
کلاغی،
             بال‌های تاریکش را
بر گُلخنده‌های عطر‌آگین ما
                          می‌شکافد
و در میان سُکوت ما
                          فاصله‌ای است
که زُلالی زمزمه‌هایمان را
به مُرداب‌های سُکون
                          می‌ریزد.

 



از:
تو چقدر شبیه شعرهای من گریه می‌کُنی!
تیمور تُرنج
انتشارات مؤسسه‌ی فرهنگی همسایه: قُم
چاپ اوّل: 1376
شُمارگان: 2200 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail

 

 

این دانه‌های بُلور برف

انگار پروانه‌های اندوهند

که سرگردان و خسته

              - سُقوط می‌کُنند

 

کنار پنجره می‌آیم

و از پُشت شیشه نگاه می‌کُنم

غمی دیرین بر دلم نشتر می‌زند

در کُجای این ویران‌کده پرسه بزنم

که تو آنجا باشی

و چشم‌های مهربانت

غم‌های مرا بزُدایند

 

 

 

از:

چهل طاقه ابریشم
فرهاد عابدینی
نشر دارینوش: تهران
چاپ اوّل: بهار 1377
شُمارگان: 2200 نُسخه

 

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

وقتی غزاله علیزاده مُرد، یعنی خودش را کُشت؛ حتمن باید چند خطی درباره‌اش می‌نوشتم و حقّ دوستی سالیان دراز را به‌جا می‌آوردم. اگر ننوشتم از روی بی‌اعتنایی نبود؛ بی‌هوده گُمان بُردم که وقتی آدمی در این حدّ و اهمّیّت از میان ما می‌رود، لابُد هستند کسانی از اهل نقد و روشنگری که حقّ به‌جانیامده‌اش را به‌جا بیاورند و مرتبتش را - که مرتبت کمی هم نبود - مُعیّن کُنند. امّا این‌طور نشُد و جُز یکی دو مطلب - یکی به کُلّی ستایش‌گر و نادُرُست و یکی ناکافی - چیز دندان‌گیری عرضه نشُد. در این مُختصر هم قصد ندارم چنین حقّ ادانشُده‌ای را ادا کُنم. امّا مگر می‌شود از آن استعداد درخشان خودویران‌گر یادی نکرد و گُذشت؟
غزاله، نوشتن را از دهه‌ی چهل شُروع کرد و ادامه داد تا به قصه‌ی بُلند «خانه‌ی ادریسی‌ها» در دو جلد. در این سی سال هم همیشه نویسنده‌ای حرفه‌ای باقی ماند. اگرچه حاصل عُمر نویسندگی‌اش مُختصر است، امّا زیاد کار کرد. از قصه‌های کوتاه شُروع کرد و آرام‌آرام توانست نثر و نگرش شخصی‌اش را پیدا کُند.پُروپیمان زندگی کرد و در این عُمر کوتاه، از تُندی و مهر و بذل و عنایت و عناد هیچ کم نگُذاشت. همیشه خانُمی ماند تمام و کمال و به‌خاطر رفاهی که به ارث بُرده بود، دغدغه‌ی اُمور جاری زندگانی کم‌تر دست‌وپاگیرش شُد و چونان امیرزاده‌ای مُتشخص زندگی کرد. اهل مُراقبت و حمایت هر گُم‌گشته‌ای بود و در خانه‌اش به‌روی همه باز. هرجا که دعوت می‌شُد دخترش سلمی و دو دُختر دیگرش را - که برگرفته و برکشیده و غرق مهر و حمایتشان کرده بود - با دوستان و خدم و حشم فراوان به‌همراه می‌بُرد و وُرودش انگار با صدای طبل و شیپور و فریاد جارچیان همراه می‌شُد. امّا فاصله‌اش را هم نگاه می‌داشت. نه این‌که چیزی در رفاقت کم بُگذارد، ولی مانند این بود که حرف ناگُفته‌مانده‌ای را می‌خواست هم‌چنان نگوید و به‌ناچار رفتارش را - رندانه - در هاله‌ای از مزاح و حرف‌های پیش‌پااُفتاده می‌پیچید، و چه خوب بلد بود خودش را به گیجی و بی‌خبری بزند و قصه‌ای را که از پیش شنیده طوری با علاقه و تعجُّب دوباره گوش کُند که انگار بار اوّلش است. اغلب فریب می‌خوردی که گُمان می‌کردی همه‌ی حواسش پیش تو و با حرف‌های توست؛ که نبود و لابُد داشت قصه‌هایش را در ذهنش می‌نوشت و مُرور می‌کرد. همین قصه‌ها را که در «کارگاه خیال»اش شکل می‌داد، به‌وقت نگارش، نمی‌نوشت و «تقریر» می‌کرد.
کتاب «دومنظره»اش که در‌آمد، خاطرم جمع شُد که صاحب نویسنده‌ای شُده‌ایم. «خانه‌ی ادریسی‌ها»یش انباشته بود و پیچیده. انگار می‌خواست هرچه را که طیّ سال‌ها انبار کرده، یک‌کاسه کُند و درجا بیرون بریزد.(از کُجا می‌دانست که عُمر این‌قدر کوتاه است؟)
به‌بهانه‌ی بیماری خودش را کُشت. حق نداشت خودش را بکُشد. هیچ‌کسی حق ندارد نویسنده‌ای چنان بااستعداد و به‌حاصل‌آمده را بکُشد. شاید طاقت انتظار مرگ در راه را نداشت - که کم‌طاقت بود همیشه - و به پیش‌واز آن رفت.
غزاله، با همان شوق و شیدایی مرگ را طلبید که زندگی را. کلک زد و راه دراز از خُراسان تا شُمال را یک‌سره طی کرد. جایی را در جنگلی جُست‌وجو کرد و یافت که چشم‌اندازی رو به نُزهت و پاکی دریا و درختان سبز و آسمان آبی و ابرهای پنبه‌ای داشت. لابُد وقتی داشت طناب را از لای شاخه‌های درهم‌پیچیده‌ی درختان اُریب سر به‌سوی هم خم کرده می‌گُذراند، آرامش ازکف‌رفته‌ای را جُست‌وجو می‌کرد که درباره‌اش چیزی به ما نگُفته بود، امّا درحال یافتن آن بود. مثل مهدی کتاب «دو منظره»اش که در سکرات مرگ «منظری... می‌دید، دشتی سبز... با خورشیدی در آسمان فیروزه‌گون و نوری چون سیلان انگبین مُذاب رو به دشت سبز جاری بود. دریچه گُشوده بود و آسمان آبی صُبح با لمعانی زرّین می‌درخشید.»

 


بخشی از:
مقاله‌هایی که باید می‌نوشتم، و ننوشتم: آیدین آغداشلو
ماهنامه‌ی سینمایی فیلم
دویستُمین شُماره
اسفندماه‌هزارُسیصدُهفتادُپنج

داستان «جزیره»ی غزاله را می‌توانید از اینجا بخوانید.

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

همان خانه، همان آسمانه‌ی یاس
و ماهیان که می‌پریدند
این‌ خانه ‌گاهی ‌رو به ‌دریا بود
بر طارمی، زیرسیگاری برنجین زنگ‌زده است
کنار صندلی تو
در صدف خالی، همهمه‌ی دریاست
در قلمرُوت سنگی هست پُشت درخت آسمار
و دوستی برایش نیست
آن سنگ از این همه ستاره به تو نزدیک‌تر است
بهار فُروگُذاشت
نارونی را که باد از پولک‌هایش بادبان می‌سازد
اندوه را به باران واسپار
کودکی به بازی سرگرم است
با ریگ‌هایی که پرنده‌وار بر مدهای آب دور می‌شود
در چهره‌ی همگان
گاهی می‌یابمت.

 



از:
سیزده شعر
مُحمّدرضا شیروانی
نشر آبانگاه: تهران
چاپ اوّل: تابستان 1377
شُمارگان: 1100 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail

 

 

وقتی

        تکّه‌های شکسته‌ات

             را

بهم پیوند زدم

          تصویر معصومانه‌ای

               خنده زد

آن شب که

         دستانت

               از تصویر گُریخت

فرو رفت

       فریادت به عُمق زمین

شتابان در امتداد آن

دویدم

       دورتر

           دورتر

              شُد.

فهمیدم

            طوفان دستان

                مرا نیز با خود بُرد.

با پاهای لنگ

            در این جاده‌ی باریک

            بر درتان می‌کوبم

آی

     بیاورید

         فانوس‌هاتان را

             در کنار فانوس شکسته‌ام

        تا به جُستُجوی

             فریادهای گُم‌شُده

                برخیزیم

 

 

 

بیست‌ونُهُم‌فروردین‌هزارُسیصدُهفتادُهفت

از:

آفتاب کی خواهد رسید؟
زهرا حُسین‌زاده
نشر فردا: اصفهان
چاپ اوّل: 1378
شُمارگان: 2200 نُسخه

 

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

اینجا دستی سرد از توده‌ی هوا گُذشت
و چند بال پروانه
از ردّ چهره‌ی تو
بر خاشاک‌های کنار مدرسه جُنبید

پروانه‌ها گُفته بودند
تکلیف ما در پاییز
گُشوده شُدن
چون کتابی در برابر چهره‌ی توست
حالا من با تمام مدادها
تا گوشه‌ای
از پروانه‌ی تاخورده‌ی چهره‌ات را به خاطر آورم
نه
حتّا خطّ نگاهت
هیچ
تکلیف این بود
که در پاییز تو
باران‌ها را بپوشیم
با دهانی پُر از پروانه‌ی شکسته
کناره‌های عصر بُگذریم.

 


از:
صندلی خالی جای کُدام سفر است؟
سعید آرمات
انتشارات نیم‌نگاه: تهران
چاپ اوّل: بهار 1380
شُمارگان: 3000 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

آماده‌ی سفر می‌شُدم
می‌دانستم که دیگر باز نخواهم گشت
چشم‌اندازی در پیش رو داشتم
جاده‌ای ملالت‌بار
با درختان پاییزی
می‌دانستم که دیگر باز نخواهم گشت
خواهرم کفش‌هایم را برق انداخته بود
دسته‌ای روزنامه‌ی کُهنه و
جعبه‌ی مدادهای رنگی کنار تختم بود
می‌دانستم که دیگر باز نخواهم گشت
پرستار کرکره را بالا کشید
آسمانی دیدم که در آن
آتش‌های غُروب خاکستر می‌شُد.

 


از:
از تواریخ ایّام
کیوان قدرخواه
نشر فردا: اصفهان
چاپ اوّل: 1377
شُمارگان: 1200 نُسخه


به یاد کیوان قدرخواه و سفر بی‌بازگشتش در بیست‌دی‌هشتادُسه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

تو را می‌شناسم
چون ذرّات وُجودت
امروز فرداست
دیروز
تکرار دیروزها بود
بوسه‌ات را می‌شناسم
امروز دست‌هایت در دست من
دیروز تکرار بود
امروز در کنار تو
تو را می‌شناسم
دیروز تو نبودی
امروز چشم در چشم تو
امروز فرداست
نگاهم با توست
امروز نگُذشته
امروز با تو
امروز فرداست
دیروز زود گُذشت
دیروز خالی از تو گُذشت
امروز قلبم می‌تپد
دیروز ساکت بود
امروز تمام نخواهد شُد
امروز فرداست
امروز دست تو در دست من
در آغوشت
بوسه‌ات گرم
امروز فرداست
دیروز مُکرّر روزهای دیروز بود
دیروز سرد و تاریک بود
دیروز جسم من بی‌روح بود
امروز گرم و در کنار توام
امروز فرداست

 


چهارشنبه
بیست‌وهشتُم‌دسامبر
دوهزارُپنج

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail
 

سال‌های سال
بادبادکی
بر رف اُتاق ماند و
                      کودکی
آسمان آبیش
رقص رنگ را
               ندید

 


هزارُسیصدُشصتُ‌دو
از:
آوازهای از یاد رفته
روشن رامی
نشر فردا: اصفهان
چاپ اوّل: 1377
شُمارگان: 2200 نُسخه

2      گُزینش‌آثار:پژمان‌الماسی‌نیا  |   |  post mail